|
دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست يک کم از طلای خود حراج می کنی؟ عاشقم با من ازدواج می کنی؟ اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی! تو چقدر ساده ای خوش خيال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست گريه کرد و گريه کرد در تن سفيد و نازکش خون ديد مثل تکه ای زباله شد رفت اگرچه توی سطل آشغال چون که در ميان قلب خود دانه های اشک داشت...
روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفتت:می آید. من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد. . سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند. گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست! گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود . سرپناه بی کسی ام تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم کجای دنیارا گرفته بود؟ و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت:و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی... اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...!
سلام. من نگارم. بچه اراک. این وبلاگ رو زدم تا چیزایی رو که دوست دارم در اختیار شما هم بذارم. امیدوارم خوشتون بیاد و به من توی بهتر کردن وبلاگ کمک کنید. حتما حتما هم نظر بذارین.مطمئن باشید که نظراتونو میخونم و بهشون اهمیت میدم. راستی اگه هم دوست داشتین منو لینک کنید و خبر بدین که منم بلینکمتون. دوستون دارم.
|
About![]()
بازیچه ی دست یار بودن عشق است در پنجه ی غم شکار بودن عشق است در محکمه ای که یار باشد قاضی محکوم طناب دار بودن عشق است Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
پسر آریایی |