تبليغاتX
رز سیاه

رز سیاه

دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست

يک کم از طلای خود حراج می کنی؟

عاشقم با من ازدواج می کنی؟

اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی!

تو چقدر ساده ای خوش خيال کاغذی!

توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
     پس برو و بی خيال باش
   عاشقی کجاست !
      تو فقط دستمال باش...

دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست

گريه کرد و گريه کرد در تن سفيد و نازکش خون ديد
        آخرش دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه ای زباله شد
  او ولی شبيه ديگران نشد
     چرک و زشت مثل اين و آن نشد

    رفت اگرچه توی سطل آشغال
     پاک بود و عاشق و زلال
       او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت

              چون که در ميان قلب خود دانه های اشک داشت...

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت13:48توسط نگار | |

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفتت:می آید. من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد. . سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند. گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست! گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود . سرپناه بی کسی ام تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم کجای دنیارا گرفته بود؟ و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت:و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی... اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...!

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت17:36توسط نگار | |

سلام.

من نگارم.

بچه اراک.

این وبلاگ رو زدم تا چیزایی رو که دوست دارم در اختیار شما هم بذارم.

امیدوارم خوشتون بیاد و به من توی بهتر کردن وبلاگ کمک کنید.

حتما حتما هم نظر بذارین.مطمئن باشید که نظراتونو میخونم و بهشون اهمیت میدم.

راستی اگه هم دوست داشتین منو لینک کنید و خبر بدین که منم بلینکمتون.

دوستون دارم.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت18:59توسط نگار | |